پرنیا

دلبندم

۱۵ ماهگی

دخترکم امروز با وزن ۸۴۰۰ و قد۷۶ پانزده ماهگی رو پشت سر گذاشتی خیلی بانمک و شیطون شدی... مدام صدای شیر درمیاری و دنبال من و بابا میکنی کلماتی که میگی: دَدَ بابایی مامانی نی نی جیک جیک عمَ: عمه توو: توپ آب بَه به به هاپ هاپ بَع بَع 15 ماهگی...
16 بهمن 1396

برونشیت

بعد از برگشتن از قم بعد از چند روز سینه ت شروع به خس خس کرد و سرفه میکردی و توی خواب نفسهات خیلی بد صدا میداد. رفتیم دکتر که گفت برونشیت هست و دارو داد و گفت سه روز بعد بیایید برای معاینه دوباره وقتی یکشنبه برای معاینه رفتیم گفت بهتر شده ولی اگر بستری کنیم بدلیل ضعیف شدن بعد از بیماریهای قبلی ممکنه ویروسهای جدیدتری رو بگیری... صبر کردیم تا سه شنبه بریم قم و دکتر خودت... نوبت دکتر سه شنبه ساعت ۱۰.۵ شب بود که باید دو ساعتی رو هم معطل میشدیم... من غروب رفتم و با کلی التماس منشی رو قانع کردم که سر ساعت ما رو بفرستن داخل... برعکس بابایی هم سرماخورده بود و نتونست ما رو ببره... آژانس گرفتیم و با مامانی و محمد آقا موسوی رفتیم مطب دکتر که معا...
29 دی 1396

روزئولا

بعد از یک هفته استراحت و مرخصی گرفتن من٬ حالت خوب شد و جمعه برگشتیم اراک... پنجشنبه شب٬ شب یلدا بود... خاله سمیه میخواستن برای عروسشون شب چله ای ببرن. به من گفت برم کمکش... صبح که بلند شدیم شما یه کم باز داغ بودی... توی دلم دعا دعا میکردم فقط تبت بالا نره... کارهامون رو کردیم و رفتیم خونه مامان خاله سمیه.. اونجا خیلی بی تابی میکردی و همه ش بغلم بودی... یه کمی تزئینات انجام دادم و ظهر که شد تبت به ۳۸ رسیده بود که دیگه نموندیم و برگشتیم خونه... مامانی و باباجون قرار بود شب بیان اراک... بابا کلی خوراکی خوشمزه خریده بود... ولی ما نتونستیم با دل خوش بخوریم و مامانی اینا به دلایلی نیومدن و ما همه ش بالای سر شما بودیم و در حال پاشویه که ساعت ۲ ت...
8 دی 1396

آنفولانزا

عزیزکم صبح که از خواب بیدار شدی یه کم داغ بود بدنت٬٬ بابایی رفت سرکار و وقتی عصر اومد تبت بالاتر رفته بود... بردیمت دکتر ولی از اون جایی که روز تعطیلی بود٬ بیمارستان کودکان هم پزشک عمومی داشت و خیلی هم شلوغ بود رفتیم سطح شهر بالاخره یه پزشک عمومی پیدا کردیم و ویزیتت کرد... و شیاف و شربت استامینوفن داد... شب تا صبح با بابایی بالای سرت بیدار بودیم و مدام پاشویت میکردیم ولی تبت از ۳۸٫۵ پایینتر نمیومد. صبح پنجشنبه رفتیم بیمارستان امیرکبیر و پزشک متخصص برات آزمایش نوشت... با کلی گریه نمونه رو ازت گرفتن و اورژانسی جواب دادن... چون فردا دوباره جمعه بود و به تعطیلی میخوردیم ٬ آژانس گرفتیم و رفتیم قم... اونجا هم پزشکها بهترن و هم امکانات بیشتر......
15 آذر 1396

13 ماهگی

دخترک ناز مامان امروز با وزن 7700 و قد 73 ، 13 ماهه شدی.... کلی شیطون و ناز شدی... از در و دیوار میخوای بالا بری هنوز دو تا دندون داری و چند قدمی راه میری. دَدَ و بابا و ماما میگی... البته بیشتر بابا... بهت میگیم بگو مامان.. میگی بابا فقط هر وقت کار داری مامان رو صدا میکینی....     ...
5 آذر 1396

اولین قدم طلایی

عسلمممممممم قدم نهادن تو در این دنیا بهترین اتفاقی بود که تصورش را میکردم اکنون که قدم های کوچکت به استواری رسیده، بدان که تمام آرزوهایم را به این دو پای کوچکت گره زده ام. دخترم بگو یا علی، بر زانوانت دست بگذار و محکم بایست. دنیا را پشت سر بگذار و بر شگفتی های هر روزه ات بیفزای. دختر کوچک من، قدم های بعدی را استوارتر بردار و مطمئن باش ما در پس قدم هایت  همچون کوه ایستاده ایم تا اگر پایت لغزید با نهایت عشق تو را به آغوش بکشیم. ...
4 آذر 1396

تولد یکسالگی

دخترکم جمعه 5 آبان ، سالروز آمدنت بود كنار ما، که به پاس بودنت آن را جشن گرفتيم... در این روز خدا یکی از فرشته هاش را از آسمون کم کرد و تو را به ما هدیه داد تا زندگی ما روز به روز قشنگ تر و شیرین تر بشه  باورم نمیشه که این یک سال انقدر زود گذشت . این یک سال با تمام سال های زندگی من فرق میکرد . نمیتونم برات بگم که چقدر خوشبختم که تو رو دارم . چقدر هر دفعه که نگات میکنم احساس خوشبختی میکنم . هیچی هیچی هیچی از خدا نمیخوام جز سلامتی و خوشبختی و خوشحالی تو . زاد روزت مبارک گلِ قشنگ زندگی من امروز با وزن 7/500 کیلوگرم و قد 72 سانتی متر یکساله شدی که مسئول بهداشت کلی ذوق کرد از دیدن وزنت آخه توی این مدت کچلش کرده بودم ان...
5 آبان 1396

عاشورا

عاشورا امسال رو ما رفتیم رباط... لباس علی اصغر برات گرفته بودم... با کلی تلاش پوشیدی... سوار کالسکه آوا شدی و با بهار رفتیم تا هیئت ها رو ببینیم. کمی که رفتیم خوابت گرفت و زود برگشتیم... ...
9 مهر 1396
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنیا می باشد