پرنیاپرنیا، تا این لحظه 2 سال و 2 ماه و 27 روز سن دارد

پرنیا

کمک در کارهای خونه

نازگلکم خانمی شدی و دایم میخوای توی کارهای خونه به من کمک کنی امروز رفتی و شیشه پاک کن رو که بهش میگی پیس پیس آوردی.. به میز زدی و تا من اومدم میز رو پاک کنم، رفته بودی سراغ تلوزیون و بهش پیس پیس زدی و من سریع متوجه شدم و اون رو پاک کردم... ولی آب پایین رفته بود و گوشه صفحه ش سوخته بود از ظرف شستن و آب بازی خیلی خوشت میاد...شب موقع خواب یگدفعه به بابا گفتی : بابا چرا چارپایه نخریدی؟؟؟ بابا گفت: چارپایه برای چی؟ گفتی برای اینکه کنار مامان بایستم و ظرف بشورم ...
27 دی 1397

25 ماهگی

1 ماه دیگه هم با تو گذشت  و تو شدی 25 ماهه ای عزیــــــز و دلربا . عزیز بودی ، دلربا هم ! عزیز تر شدی ، دلربا تر ! دخترک زیبا روی من ! در این 25 ماه ، تو لبریز بودی در تمام لحظه های من . در فضای خانه ، در هوا ، در زمین ، آسمان ... ممنون از بودنت .  ممنون که به مادرت امید دادی و عشــــــــــق ! مبارک باشد 25 ماهه شدنت ، 2 سال و 1 ماهه شدنت . دوستت دارم زیباترین مخلوق ِ زمین ! انقدر بانمک شدی و دائم در حال صحبت کردن و شعر خوندنی.... شعر خوشحال و شاد و خندانم، توپ سفیدم، جوجه جوجه طلایی، پیشی پیشی ملوسم، بارون میاد چه چه، وای وای وای چه بویی، تاتی تاتی قدم رو، رو میخونی . از برنامه...
5 آذر 1397

۲ سالگی

هوس شب بو کرده بودم ، که تو آمــــــــدی . مشامم پــــــُر شد از عطر تو ؛ چه خوش آمدی !   دوباره 5 آبان ! دوباره مـــرور خاطرات آن روز ناب ... دوباره من و پلک های تَرم ... دوباره " تـــــــــــو " ! دخترک زیبای من ، عزیز تر از جانم !   امروز ؛ همان روزی که برای اولین بـــــــــار دیدمت ، بوسیدمت .... همان روزی که در تقویم من ، حک شده به نام " تو " . همان روزی که بالهایت را جا گذاشتی در آســـــمان ، و سفر کردی به دیار ما زمینی ها . همــــــــان روزی که خدا بدرقه ات کرد به زمین ! همان روزی ست که " من " و " تو " به هم رسیدیم .   امــــــــــ...
5 آبان 1397

آتلیه

نازنینم نزدیک تولد دو سالگیت هستیم و من برای ۱۰ مهر وقت آتلیه گرفتم. اما شما دو روز قبلش تب شدیدی کردی و تماس گرفتم و قرار اون روز رو کنسل کردم و قرار شد هر وقت بهتر شدی بریم عکاسی.... تب خیلی بدی بود و ۷۲ ساعت طول کشید و روز سوم تازه بجای بهتر بودن تب 40 درجه میکردی.... دایم میگفتی میخوایم بریم عکاسی... بالاخره موفق شدیم ۱۷ مهر با آجی فاطمه بریم آتلیه.... اونجا خیلی بداخلاق بودی و هر چی میگفتیم بخند ٬ نمیخندیدی... بعد که از عکاسی اومدیم٬ میگفتی اینجوری بخندم؟!!!در نهایت موفق شدیم چندتا عکس بندازیم و قرار شد برای ۳ آبان آماده بشن
17 مهر 1397

۲۳ ماهگی

  این ماه هم گذشت. پر از کنجکاوی و بازیگوشی و بچگی..... پر از جمله های کامل شده......پر از شعرهای زیبا........... این ماه هم گذشت و دخترکم بزرگ و بزرگتر شد.... اونقدر بزرگ که خودش تصمیم میگیره چیزی بخوره یا نه!!! خودش تصمیم میگیره چی بپوشه و مخالفت فایده ای نداره..... اونقدر بزرگ شده که خاطراتش رو مرور میکنه..... دخترم زودتر از اونی که فکر میکردم بزرگ شده...... دیگه تا مرز دو سالگی چیزی نمونده....   دخترم تا میتونی بچگی کن و بعد بزرگ شو....   پس تا میتونی شاد باش و زندگی کن.... دخترم دوست دارم این ماه رو با وزن 10/5 کیلوگرم و قد83 سپری کردی... دخترکم مدام درحال خوندن شع...
5 مهر 1397

22 ماهگی

چقــــــدر زود 22 ماه گذشت . انگار همین دیروز بود که خبر از اومدنت دادم . از زمینی شدنت ...   اون روز 53 سانت بیشتر نداشتی ... حالا شدی یه دختر زیبا با 83 سانت قد ! شدی یه دلربا ، عزیز جان ... شدی تمـــــام هستی من و بابا !   حالا باید نوید 2 ساله شدنت را بدهم جانکم . آره ، چیزی نمانده تا آن روز با شکوه ! تنها 2 ماه دیگر باقی ست تا سالروز جدایی تو از فرشته ها و پیوستنت به ما زمینی ها ... خواستم بگم که ؛ تک تک لحظه های این 22 ماه برای من ؛ پُر بود از عشــــــق ، از مهـــــــربانی ، از محبت  ، از زندگی ، سرشـــــــــار از مادرانگی ! برات دنیایی به زیبایی هر آنچه که زیبایش می...
5 شهريور 1397

۲۱ ماهگی

زیبای من ! ماه تابان من !   به سرعت برق و باد گذشت . چه چیـــــز ؟! همین ۲۱ ماه عمری که از خدا گرفتی را می گم  ... همین ۱ سال و ۹ ماه  هزاران هزار مرتبه شــــکر . شکر بابت سلامتیت . شکر بابت مهـــربانیت . شکر بابت این 21 ماه ... شکر بابت این روزهای شیرین و خاطره انگیزی که برامون خلق می کنی . اصلا"هر چه خدا رو شاکر باشم برای تو باز هم کمه ، ناچیزه ... سلامتی رو برات آرزو می کنم  عزیز دل مادر . این بزرگترین آرزوی من برای توست . مبارکت باد ۲۱ ماهگی ات گل خوش بوی من . دوستت دارم . این ماه رو با وزن ۹۶۵۰ و قد ۸۲ سپری کردی... ۲۰۰ گرم کم کردی دوباره😤😤 خیلیییی بام...
5 مرداد 1397

عروسی

امشب عروسی نوه عمه فاطمه دعوت بودیم.بابا از رباط دیر اومد قم دنبالمون. رسیدیم اراک ساعت ۷:۳۰ بود. شما کلی ذوق داشتی و مدام میگفتی میریم عروسی...  ساعت ۹:۳۰ همزمان با عروس رسیدیم تالار... کلی ذوق زده بودی و دست منو گرفتی و بردی نزدیک سن تا عروس و داماد رو ببینی... در کل مراسم خیلی خانم بودی و نانای میکردی... با لباس نازی که پوشیده بودی خیلی ماه شده بودی و هر کی میدیدت میخواست بغلت کنهکنه ولی شما نمیرفتی.... قبل از رفتن هم خاله بهرامی برات اسپند دود کرد... تا ساعت ۱۲ بیدار بودی😁 و فردا هم تا ساعت ۱۰ خوابیدی... این اولین بار بود که تا این موقع صبح میخوابیدی پیش خودم میگم کاش عروسی دایی جون الان بود تا بلکه من هم از مر...
22 تير 1397

20 ماهگی

مي بيني جان ِ جانانم ؟ ميبيني چه زود مي گذره؟ انگار همين ديروز بود كه از 1 ماهگیت مي نوشتم . از 2 ماهگي و 3 ماهیت..... مي بيني چقــــــــدر زود در حال بزرگ شدن هستي ؟ مي بيني فدات بشم؟ امــــــروز اومدم تا از 20 ماهگیت بنويسم ؛ از اين ماه پُر تحول براي تو !   امروز تو 20 ماهه اي هستي با فهم و درك بسيار . با قلبي مهــــــــــربان و روحي لطيف . با حس كنجكاوي و شيطنت هاي شيرين . راستش اين ماهي كه گذشت ، پيشترفت هاي بسياري در پي داشت براي تو . از ادا كردن كلمات گرفته تا فهم و دركت ... اصلا" هر يك روز كه ميگذره ، به وضوح ميشه ترقي رو در تو ديد . در رفتار و كلامت ... ر...
5 تير 1397
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پرنیا می باشد